ترتیل کامل قرآن ترتیل کامل قرآن
ترتیل کامل قرآن کریم
با صدای استاد شهریار پرهیزگار
معافیت از خدمت سربازی
هم کار یاد بگیرید، هم حقوق بگیرید و هم از خدمت سربازی معاف شوید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 17 خرداد ماه سال 1388
دلهای بخیل
نوشته شده توسط ردپا در ساعت 00:52 AM

به نام او  

... و اینها برای این است که خداوند آنچه در سینه هایتان پنهان دارید، بیازماید و آنچه در دلهای شما (از ایمان) است خالص گرداند و خداوند از آنچه درون سینه هاست با خبر است. 

آل عمران/ انتهای آیه ی  154 

 

گاهی احساس می کنم که به یک مو بندم! به یک نخ نامرئی نازک! وسط زمین و هوا! مثل حس افتادن از بلندی در خواب! چه امتحانی می کنی خدا!!! تو با خبر؛ قبول! تو از همه ی سینه ها و رازها باخبر! پس من چی؟! این وسط مانده ام گیج و منگ و حیران! این رسمش نیست خدا! به خدا این رسمش نیست! این آدمها چه بخیل اند! همه چیز را در سینه هایشان نگه می دارند! همه چیز را!!! و آن نخ نامرئی، آن بند باریک تر از مو خود توئی! تو نباشی، من دلم را به کجا خوش کنم؟! به این همه راز نهفته در سینه ها؟! یا به این همه سینه ی بخیل با این همه راز؟!!

پنجشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1388
ای مونس شب های من     غم می فشارد نای من ...
نوشته شده توسط ردپا در ساعت 10:54 PM

بنام خدای مهربان

اول از همه اینکه هوای حوصله ابریست نازنین ولی با این همه بازم می نویسم ... اما قبل از آیه یک درد دل کوچیک ، همیشه گفتم که چهار چیزو خیلی دوست دارم یک ، سکوت   دو ، یکی برام قرآن بخونه  سه ، یکی برام مثنوی یا حافظ یا غزلیات شمس بخونه چهار ، سکوت  ...اما از اونجایی که هیچ وقت خدا هیچ کدوم از سه تای آخری اجابت نمی شند مجبورم بی خیال اولی بشم و خودم یا برای دیگران قرآن یا حافظ و مولانا بخونم ... یا بنویسم !

در مورد ترجمه هم بگم که یادم نرفته و انشاالله در موردش خواهم نوشت ، اگر شد چند تا کتاب هم در زمینه ی قرآن معرفی خواهم کرد ، اما :

همانان که دینشان را به سرگرمی و بازیچه گرفتند و زندگانی دنیا فریبشان داد ، امروز آنها را فراموش می کنیم چرا که دیدار چنین روزشان را فراموش کردند و آیات ما را انکار می کردند.

آیه 51 سوره ی مبارکه ی اعراف

انگار فکر نکرده ام که یک روز ، یک روز قریب چطور فراموشی خدا را تحمل می کنم ... در یک صحرای برهوتی که همه در کوله شان دنبال اندکی خوبی می گردند و یا کورسوی امیدی ، چطور این آیه رو می خونم؟...

قطعا بدترین جنبندگان نزد خداوند افراد کر و لالی هستند که نمی اندیشند.

آیه ی 22 سوره ی مبارکه ی انفال

کر ی که گوشش را به روی حقایق بسته و لالی که زبانش برای گفتن زیبایی ها و خوبی ها بسته و جز حرفی که دلی را بشکند یا حقی را ناحق کند و ... ندارد، وقتی باید خاموش باشد پر حرفی می کند و هنگامی که دوشیزه ی حقیقت گوشه ای ایستاده و در انتظار که کدام این گرگ صفتان آدم نما که برای دریدن هم دهان باز کرده اند به آن ناطق خواهند شد ، لال است ...

ای کسانی که ایمان آورده اید ، چرا چیزی می گویید که عمل نمی کنید ؟ نزد خدا بسیار موجب خشم است که سخنی بگویید که عمل نمی کنید.

آیات 2و3 سوره ی مبارکه ی صف

این آیه تماما تقدیم خودم و همه دوستایی که مثل من فراموشکارند ، البته من کمی هم تنبلم ، "چشم" ، اینو طوری می گم که دیگری شکی نداره که حتما انجامش خواهم داد اما نمی دونه که این تنها یک تیک کلامه !... این آیه برام قشنگه ، خدا می خواد که خوب زندگی کنیم ، بعضی وقتا ذکر این دستورات کوچیک در قرآن آدم رو به شک می ندازه که آیا مسائلی که در قرآن نیستند و برای ما اهمیت زیادی دارند آیا این همه اهمیت دارند ، باشه برای کانون ...

ای کسانی که ایمان آورده اید ، خدا را یاد کنید یادی بسیار ، و صبح و شام او را تسبیح گویید.

آیات 41و42 سوره ی مبارکه ی احزاب

خدا؛ کاش کمی شرک به من می دادی که تو را هم در کنار خدایان دیگر قرار می دادم تا شاید بعد، شیرینی یادت از یاد این همه دروغ ها غافل کندم و سری را که چون بی خردان در خاک فرو کرده ام و با یافتن مشتی جنس بی قیمت تو و همه خوبیهات را فراموش می کنم یکبار هم که شده به سوی تو گردانم شاید که از این خاکم بر کند ... مگر بال شکسته ام ، تو یاری کنی !

و در انتها

و با کسانی باش که پروردگارشان را صبح و شام می خوانند و رضای او را می طلبند و به خاطر زیور زندگی دنیا چشمان خود را از آنان بر مگیر و از کسی که قلبش را از یاد خدا غافل ساخته ایم اطاعت مکن ، هم او که از هوای نفس خود پیروی کرده و کارش زیاده روی است.

آیه ی 28 سوره ی مبارکه ی کهف

پس ای عزیز آنچنان غریق دریای غربتمان مپسند که به سوی هر خاشاک عاطفه ای دست نیاز دراز کنیم ...

این شعر هم تا دل تنهایی تان تازه شود 

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟!
درین سراب فنا چشمه ی حیات منم!
وگر زخشم روی صدهزارسال ز من
بعاقبت بمن آیی که منتـهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش‌بند سراپرده ی رضات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای با صفات منم
نگفتمت که چو مرغان بسوی دام مرو
بیا که قوت پرواز و پروپات منم
نگفتمت که ترا ره زنند و سرد کنند
که آتش و تـپـش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند
که گم کنی که سر چشمه ی صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد، خلاق بی‌جهات منم
اگر چراغ‌ دلی دان که راه خانه کجاست
وگر خدا صفتی! دان که کدخدات منم

  

 

روستایی

یکشنبه 9 فروردین ماه سال 1388
پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش ...
نوشته شده توسط ردپا در ساعت 02:45 AM

بنام خدای مهربان 

 

ای عزیز  ؛

مخواه برای جلب رضایت بندگان و توافق و هماهنگی آنها حلال تو را حرام و حرام تو را حلال کنم و هدایت تو را با ظلال و گمراهی معامله و چراغ هدایت تو را زیر پای نابخردی - بر راه های کژ و بیراه های شیطان - بشکنم و مخواه مخواه مخواه تا برای جذب دلی و ستایش زبانی برابر زشتی ها و سیاهی ها سکوت کنم و از هراس شماتت و سرزنش نادوستان تیغ برنده ی زبان را از نیام بر حق و راستی برکشم ...  

 

و آنچنان از خود بیخودمان مکن و چنان خوار و زارمان مپسند و تشنه از زلال دریای معرفتت و غریق دریای تیره بختی مخواه که در زبونی از ذلت وام عزت گیریم و بال و پر تواضع برابر خلق ناشایست تو بگشاییم و نان پاره از سفره ی خفت خوریم و شیر از کاسه ی ذلت ...

 

ای بزرگ ؛ 

آنچنان خود بین و فریفته مان به آنچه که به بندگان حقیر و کوچکت - بسان گدایی که از در می رانند - می دهی ، مپسند تا گردن تکبر و خود پسندی مقابل بندگان پاک و شایسته و برگزیدگانت بر افرازیم و چون نابخردان مغرور به دیدن سرابی باشیم که از تصادم نگاهمان بر جاده ی معرفتت بر ما نمایانده ای و مخواه چون خفاشان که از نور می هراسند ، چشمانمان را بر فضائل کسان مقربت که عزیزشان داشته ای بر بندیم که این گمراهی است آشکار ... 

 

ای صاحب عزت و جلال ؛ 

ما را در زمره ی جاهلان متعصبی مپسند که با شراره های آتش حمیت ارزش های تو را ویران کنیم و راه استواری را که به تو منتهی می شود از خار و خاشاک جهالت ناهموار سازیم و مپسند زخم پای ره جویانت را از سنگریزه های نادانی و نادانان ... 

 

و مارا از بی دینان تجدد گرا و دین ستیزان متمدن نما مپسند که بواسطه ی چشیدن قطره ای از دریای بی کران علمت - که بر کویر خشک و بایر روح های ما بارانده ای - خویشتن و هستی و پستی خویش را فراموش کرده اند و لاف بزرگی می زنند و مدعیان دانش و سروری و کرامت اند و بدین واسطه به جزای تکبرشان پر و بال آنان را در آتشی که خود افروخته اند می سوزانی و از بهشت نوازش خود محرومشان می کنی و از درگاه مهر خود می رانیشان ... 

 

ای خدای یعقوب ؛ 

وجود کوچکم را که در سرگرمی های کودکانه ی دنیوی غرق شده اند به درد های بزرگ و عزیز ، عزیز دار ... 

 

و روح مارا زخمی ده که جز از مرهم وصل تو التیام نمی پذیرد ... 

و حلقوم ما را عطشی که جز از زلال نهر نوازشت فرو نمی نشیند ... 

و سینه ی ما را دردی که هر گز سر به ابتذال نالیدنی فرو نمی آرد ... 

و این سخن را که بر زبان یعقوب جاری کرده ای بر روان ما روان ساز که " ... انما اشکو بثی و حزنی الی الله و اعلم من الله ما لا تعلمون " "درد و اندوهم را فقط با خداوند در میان می گذارم و از خداوند چیزی می دانم که شما نمی دانید " ... 

 

روستایی